رشد و بخشي از جامع موارد پلاتياريوس را؛ هلال بن سمويل ورونايي كتاب العلل، شرح عليبن رضوان بر الصناعةالطبية، و رسالهٴ كبير برونوي لومباردي را.
اين فهرست چندان مفصل نيست ولي فوقالعاده جالب است؛ زيرا رشد روزافزون اعتبار آثار لاتيني و جهل روزافزون يهوديان نسبت به زبان عربي را ثابت ميكند. بسياري ديگر از آثار لاتيني اين عصر، (خصوصاً آثار طبي) هم به عبري ترجمه شد ــ ولي مدتي بعد، در سدههاي چهاردهم و پانزدهم ــ از اين رو لازم نيست از اين ترجمهها اينك، بحثي بشود.
11. از لاتيني به يوناني. موضوع مهمتر ظهور چند ترجمهٴ لاتيني به يوناني است. مانوئل هُلوبولوس قسمتهاي مربوط به منطق و جدل كتاب بويتيوس را به يوناني ترجمه كرد.
معلومات قديم يوناني پس از رقيق و تحريف شدن به جاي اولش برگردانده ميشد. ماكسيموس پلانودس برخي آثار كاتوي شهربان، اوويدويوس، سيسرون، قيصر، دوناتوس، اوگوستين، بويتيوس، و حتي قديس توما را ترجمه كرد. ترجمهٴ رسالهاي در كيميا منسوب به آلبرت كبير هم از شخصي به نام پطروس تيوكتونيكوس ممكن است مربوط به اين عصر، باشد.
12. از چيني و تبتي به مغولي. در 1282، قوبيلاي قاآن فرمان داد سالنامههاي چيني سسو ـ ماكوانگ تصحيح چوهسي را به زبان مغولي ترجمه كنند. وي لامايي پرشوري شد و كوشيد تا درِ گنجينهٴ عظيم دين بودا، يعني كانجور، را به روي ملت خويش بگشايد. كانجور معادل تبتي تريپيتاكاي هندي است و يك كتاب منفرد نيست، بلكه مجموعهٴ كاملي از كتابهاي متعدد است. قوبيلاي، فرهنگستاني مركب از بيست و نه عالم تبتي. اويغوري، چيني، و هندي تشكيل داد تا آن مجموعه را مورد بررسي قرار دهند و متن تبتي را با متنهاي چيني و سانسكريتي مقابله كنند. ترجمهٴ كانجور پس از مرگ قوبيلاي، يعني در حدود 1230، به اتمام رسيد.
اين ترجمههاي مغولي نمونهٴ بارزي از افتادن در بيراههٴ فرهنگي است. اغلب خاطرنشان كردهام كه پيشرفت انسان به هيچ روي، رشد واحدي نيست؛ مسيري كه انساني از كشفي تا كشف ديگر ميپيمايد الزاماً كوتاهترين راه نيست ــ گاه كوتاه است، گاه كمي كوتاه، و گاه دهليزي پيچ در پيچ را ميماند. چه بسا اوقات كه مساعي فراوان راه به جايي نميبرد و بخشي از بشريت خود را در بنبست مييابد. كوشش عظيمي كه صرف ترجمهٴ مجموعههاي تبتي و چيني به زبان مغولي شد بيشتر به هدر رفت. البته اين كار براي چند تن از مغولان مفيد بود، ولي حتي در مغولستان، موجب هيچ رشد تازهاي نشد. براي توضيح بهتر مطلب اين ترجمههاي مغولي را با ترجمههاي عربي قياس كنيد. دومي مسيري ضروري بود، يعني يكي از مسيرهاي اصلي كه تفكر انساني از طريق آن جريان يافت تا به مقصد خويش رسيد، حال آن كه اولي عقيم ماند. البته براي ما كه از فاصلهاي بسيار دور، مثل اين كه در داخل هواپيمايي باشيم، به مجموعهٴ سير تكاملي مينگريم درك اين مطلب آسان است، ولي براي مردم آن زمان آگاهي از اين مطلب غيرممكن بود. قوبيلاي